تبلیغات
خدای جنگ - نگاهی نزدیک به افسانه های یونان(قسمت دوم)

نگاهی نزدیک به افسانه های یونان(قسمت دوم)

یکشنبه 4 مرداد 1388 10:11 ق.ظ

نویسنده : رضا محمدزاده
ارسال شده در: افسانه های یونان ،

رقابت آتنا و پوزئیدون
زمان‌ها می‌گذشت و در یونان پادشاهی با نام ککروپس (Cecrops) شهری بنا ساخت که پیشبینی می‌شد به شهری بسیار موفق و مشهور تبدیل شود و همین امر باعث شد تا بسیاری از خدایان به این فکر افتادند تا حاکم آن شوند و بین آنها درگیری‌ها آغاز شد. در انتها آتنا دختر زئوس و عموی وی پوزیدون در این کشمکش باقی ماندند و برای حل این مسئله قرار گذاشتند تا هر یک هدیه‌ای به شهر بدهند و هدیه هر کس با ارزش تر و بزرگتر بود حاکم شهر شود. پوزیدون که خدای دریاها بود رودخانه‌ای را در شهر ایجاد کرد و قول یک ناو بسیار بزرگ داد و آتنا درخت زیتونی کاشت و گفت هرکس که بخواهد می‌تواند از آن برای ایجاد آتش ، خوردن و مصارف دیگر استفاده کند. با این هدیه آتنا توانست در رقابت پیروز شود و شهر به افتخار او آتن (Athen) نامیده شد.

معبد پندورا (Pandora)
سه خدای اصلی: زئوس ، هیدز و پوزیدون به نزد معماری به نام پاتوس وردس سوم (Pathos Verdes III) که فردی وفادار و معمار خدایان بود رفتند و به او گفتند معبدی را در گرد خانه جعبه پندورا بسازد که قدرت کافی برای کشتن یک خدا را داشته باشد. این معبد بزرگ ساخته شد و همراه جعبه پندورا بر پشت کرونوس که در بیابان روح‌های سرگردان تبعید بود قرار گرفت و به او دستور داده شد معبد زنجیر شده بر پشت خود را تا لحضه مرگ به دوش بکشد. وردس معمار معبد نیز در زمان ساخت معبد یکی از پسرانش را از دست داد و پسر دیگرش نیز دیوانه شد و به صحرای گمراهی گریخت. او که با از دست دادن پسرانش اعتقاد خود به خدایان را از دست داده بود ابتدا همسر خود را در بستر با فرو کردن چاقویی در سینه اش کشت و سپس خود او نیز خودکشی کرد و در نامه بجا مانده از وی مشخص شد که او در ساخت معبد به خدایان خیانت کرده‌است.
اولین فردی که سعی در دستیابی به جعبه پندورا را داشت یک سرباز ناشناس یونانی بود که درون معبد توسط دام‌های گذاشته شده کشته شد و خدایان او را نفرین کردند تا ابد به دروازه معبد بنگرد و آن را بر روی کسانی که فکر میکنند آنقدر شجاع و دلیر هستند تا از دام‌های معبد عبور کنند و به جعبه پندورا دست یابند باز کند. از آن زمان به بعد افراد بسیاری سعی در دست یافتن به جعبه پندورا داشتند ولی هیچ کدام موفق به این عمل نشدند و جسد آنها از درون معبد جمع و در آتش سوزانده میشدند و روح آنها تا ابد بعنوان دشمنان درون معبد به مبارزه با افرادی که وارد آن می‌شدند می‌پرداختند و به آنها بدن سوزان گفته می‌شد.

اصالت کراتوس
بیشتر مردم از اصلیت کراتوس چیزی نمی‌دانند و بر خلاف فکر مردم نسبت به وی، او عضو اسپارتان (Spartan) نیز نمی‌باشد. او بصورت نامشروع از مادری به نام شاند (shunned) و پدری که هویت او را هنوز نمی‌داند متولد شده‌است. مادر کراتوس همواره از بازگو کردن نام پدرش خودداری می‌کرد و چون کراتوس فرزندی نامشروع و حرام زاده بود مردم شایعات بسیاری در مورد پدرش و فرار او می‌گفتند و این باعث شده بود کراتوس گستاخ و بی پروا شود. مادر کراتوس با دیدن این وضعیت ، زندگی خود و فرزندش را در خطر می‌دید و به همین دلیل به روستای اسپارتا مهاجرت کردند. در دوران اقامت در روستا مادر کراتوس دومین فرزند خود را نیز به دنیا آورد. کراتوس و برادرش اختلاف سنی کمی با یکدیگر داشتند و در دوران کودکی و نوجوانی اعضای جدا ناشدنی از یکدیگر بودند تا زمانی که کراتوس به عضویت ارتش در آمد و همه چیز تغییر کرد. آنهایی که از لحاظ جسمی و روحی قوی بودند به ارتش پیوستند و افراد ضعیف تر به کوه‌های خارج از اسپارتا فرستاده شدند تا از خود محافظت کنند. بدبختانه برادر کراتوس از دسته دوم بود و به کوه‌ها فرستاده شد و طی زمان کوتاهی در آنجا جان باخت و به عالم مردگان رفت. وی با مردنش حس انتقام جویی شدیدی در دنیای مردگان نسبت به برادش کراتوس پیدا کرد و همواره در فکر کشیدن نقشه‌ای برای از بین بردن برادرش بود اما کاری از وی ساخته نبود.
کراتوس به فرماندهی ارتش رسید. لشکر او را در ابتدا پنجاه سرباز تشکیل می‌دادند اما طولی نکشید که لشکر وی به بیش از هزاران نظامی ورزیده رسید. جنگیدن برای افتخار اسپارتان روش وحشیانه‌ای بود برای کشتار مردمان بی دفاع ، و او ظالمانه در مسیر خود همه جا را به خاک و خون می‌کشید.

] جنگ با سپاه بارباری(Barbarian) آدم‌های وحشی
کراتوس شکست ناپذیر بود و در تمام جنگ‌ها پیروز و با کشت و کشتار فراوان شهر‌ها را فتح می‌کرد تا اینکه بزرگترین نبرد کراتوس درگرفت. از سمت شرق گروه عظیمی از نظامیان باربارین به اسپارتا و تمام یونان حمله ور شدند و سپاه کراتوس به منظور مقابله با آنان راهی میدان نبرد شد. کراتوس مانند همیشه در انتظار یک پیروزی ساده بود اما اشتباه می‌کرد. با تمام نظم سپاه اسپارتان آنها قادر به مقابله با گروه وحشی و بی رحم باربارین نبودند. باربارها اسپارتا را تصرف کردند و مردم آن را به طرز وحشیانه‌ای قتل عام کردند.
کراتوس و سردسته باربارین با یکدیگر مواجه شدند و مبارزه سختی بین آنها درگرفت و پس از دقایقی مبارزه نفس گیر و سخت کراتوس تسلیم شد و رهبر باربارین پتکش را بالا برد تا سر کراتوس را هدف قرار دهد ، در این زمان کراتوس به ناچار آرس (خدای جنگ) را صدا زد و از او کمک خواست. آرس هدیه‌ای مخصوص به کراتوس داد)شمشیر.(Chaos این شمشیر در آتش کوره هیدز ساخته شده بود و کراتوس به منظور نشانه بندگی خدای جنگ ، شمشیر را با زنجیری به دست خود وصل کرد. کراتوس در اولین آزمایش اسلحه جدید خود سر رهبر باربارین را از تن جدا ساخت و جنگ خاتمه یافت. از آن پس کراتوس و افرادش به خدمت آرس درآمدند و تمام کسانی را که بر ضد خدای جنگ بودند بی رحمانه از بین می‌بردند.

روح اسپارتا
قدرت طلبی بزرگ ترین اشتباه کراتوس بود. او و افرادش به روستای کوچکی که معبد اهدایی به آتنا در آن قرار داشت حمله کردند و هنگامی که کراتوس به ورودی معبد رسید پیشگوی روستا او را از ورود به معبد باز داشت و گفت اگر وارد معبد شود بهای گزافی خواهد پرداخت. کراتوس بدون توجه به اخطار پیشگو ، او را به گوشه‌ای انداخت ، درب معبد را شکست و با ورود به آن شروع به کشتار روستاییان پناه گرفته در معبد کرد تا اینکه فریاد آخرین قربانی او را از خون ریزی باز داشت و وقتی به خود آمد که جسد همسر و دخترش را در جلوی خود می‌دید او آنها را کشته بود و در این هنگام آرس ظاهر شد و خطاب به او گفت در حال تبدیل شدن به یک جنگجوی بزرگ است. با مرگ همسر و دخترش کراتوس به مظهری از مرگ تبدیل شد. او از فرط ندامت و پشیمانی اجساد خانواده اش را آتش زد و از معبد خارج شد ، در بیرون از معبد با پیشگو مواجه شد و به کراتوس گفت تو برای همیشه خاکستر همسر و دختر خود را بر روی پوستت به دنبال خواهی داشت و از آن به بعد کراتوس ظاهری همانند روح یافت و خاکستر بر روی پوستش نشست تا همگان بدانند او چه کاری کرده‌است. بدین ترتیب افسانه روح اسپارتا متولد شد.
به دلیل نیرنگی که آرس برای کشتن همسر و دخترش به کراتوس زده بود او اینک یک هدف در زندگی داشت و آن گرفتن انتقام و کشتن خدای جنگ بود.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -