تبلیغات
خدای جنگ - داستان بازی(قسمت اول)

داستان بازی(قسمت اول)

یکشنبه 4 مرداد 1388 10:15 ق.ظ

نویسنده : رضا محمدزاده
ارسال شده در: داستان بازی ،

 مدتی بعد خبری به گوش خدایان رسید كه شهری با فرمان روایی Cecrops به ثبت رسیده، پیشگوی نزد خدایان آمد و به آنها اعلام كرد كه این شهر آینده ای رویای خواهد داشت خدایان كه با شنیدن این خبر هر كدام به فكر حكمرانی بر شهر افتادند هر كدام به بهانه ای از قصر زئوس خارج شده و به قصر خود رفتند زئوس نیز به آن پیرمرد پیشگو نگاه میكرد و تا برگردد و به پیشگو پاداش دهد او ناگهان محو شد بر استی او كه بود آیا؟ او Eurynome بود بعید نیست بگذریم زمانی كه زئوس خود میخواست بر شهر حكمرانی كند دیگر اعضای Olympus بر او اعتراض كردند و او را مورد انتقاد قرار دادند و با یكدیگر سر جنگ یافتند برادران آگاه خود را كنار كشیدند و تنها Athena و  Poseidon باقی ماندند كه پوسایدون حكم عموی آتنا را داشت ولی گرفتن شهر به زور باعث نارضایتی مردم و خشم زئوس میشد پس آنها هر یك به شهر هدیه ای اهدا كردند تا با این كار خود بر شهر حكمرانی كنند اول پوسایدن رودی بسیار زیبا در شهر ساخت و وعده چند كشتی جنگنده را نیز داد، نوبت به آتنا رسید و او نیز هدیه ای اهدا نمود او درختی زیتون داد و آن را تمام نشدنی و بی انتها ساخت و به مردم گفت این درخت هرگز به پایان نخواهد رسید پس تا میتوانید از آن بخورید از زیتونهایش به عنوان دارو استفاده كنید از چوبش برای گرم كردن خود بسوزانید  ولی هیچ وقت به ریشهاش دست نزنید چون ریشه آن دست نزنید كه ریشه آن در قلب من است و با محبت من ناتمام است و مردم و همچنین Cecrops از هدیه او خشنود تر شده و او را حكمران شهر ساختند و پوسایدون هم به المپ) Olympus) بازگشت  آتنا  نیز بعد از مدتی شهر را به نام خود تغییر داد و آن را آتن) Athen)نامید(پایتخت یونان آتن نیز از نام این اسطوره الگو برداری شد) بعد از مدتها زئوس و دو برادرش هیدزhades)) و پوسایدون نزد استاد معماری یونان Pathos Verdes III رفتند و از او خواستند كه برای محفظه ی پندورا )Pandora) سر پناهی بسازد و او نیز پیشنهاد معبدی را برای این جعبه داد سه خدای برتر نیز موافقت كردند البته این معبد میبایست قدرت كشتن خدای را نیز داشته باشد بعد از مدتها این معبد ساخته و بر دوش كرونوس كه به صحرای ارواح سرگردان تبعید شده بود سوار شد و محفظه ی پندورا نیز در معبد قرار گرفت بعد از زمانی كه گذشت سربازی به فكر باز كردن محفظه را كرد ولی در قدم اول كه به معبد گذاشت به طرز وحشتناكی توسط تله های معبد تكه تكه شد سازنده معبد نیز كه در ساخت معبد یك پسرش را از دست داده بود زن خود را در رخت خواب كشت و خود نیز خودكشی كرد و دیگر پسرش دیوانه شد و سر به بیابان گذاشت و عاقبتش معلوم نشد و به این ترتیب او بر خدایان كافر شد آن سرباز نیز دو باره توسط خدایان زنده شد  توسط

نفرین آنها تا آخر دنیا به دروازه های معبد خیره شد تا درس عبرتی برای دیگران باشد بعد از این ماجرا نیز بسیاری قصد ورود به معبد را داشتند ولی هیچ یك موفق نشدند و بعد از مرگ روحشان به خدمت خدایان در آمدند و از معبد مراقبت میكردند و به آنها روح های سوزان میگفتند




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -