تبلیغات
خدای جنگ - داستان بازی(قسمت دوم)

داستان بازی(قسمت دوم)

دوشنبه 5 مرداد 1388 07:33 ق.ظ

نویسنده : رضا محمدزاده
ارسال شده در: داستان بازی ،

میپردازیم خیلی ها كراتوس را از اول خدا میدانند ولی اینگونه نیست او عضو سپاهSpartan  بوده و او به طرز نامشروعی از مادری به نام Shunned و پدری كه ناشناخته است متولد شد كراتوس در دوران كودكی میدید و میفهمید كه مردم  از نگاه دیگری به او مینگرند و او را با دست نشان میدهند و مورد تمسخر قرار میدهند او نزد مادر رفت و خواهش كرد نام پدرش را بگوید ولی كراتوس به صورت نامشروع متولد شد و حرام زاده بود پس مادرش همراه او به منطقه ی اسپارتا مهاجرت كردند در اسپارتا مادر كراتوس فرزند دیگری به دنیا آورد دو برادر اختلاف سنی چندان زیادی با یكدیگر نداشتند و در دوران كودكی و بزرگسالی بسیار به هم وابسته بودند كراتوس به خدمت ارتش در آمد و همه چیز دگرگون شد آنهای كه قادر به جنگیدن بودند افراد (قوی هیكل و جنگجو)به ارتش پیوستند و افراد ضعیف تر به كوههای اسپارتا فرستاده شدند برادر كراتوس نیز به این كوههای مهاجرت كرد و با حسادت به برادر در كوهها مرد و به دنیای تحت فرمان هیدز(خدای مردگان)رفت و در عالم مردگان همواره به فكر كشتن برادر خود بود ولی راهی نبود كه او را بكشد او از آنجا بیرون نمی آمد یعنی نمیتوانست بیرون آید كراتوس در طی جنگهای زیاد و موفقیت وی توانست ارتشی برای خود بسازد كه در اولین بار پنجاه نفر بودند و در سپاه عظیم اسپاردا گم بود ولی به زودی توانست لشگر خود را به بیش از  

هزاران نفر افزایش دهد و به جنگها خونین خویش ادامه دهد او به هر ده، دهكده، روستا و شهری كه میرسید سر از تن مردمش جدا میكرد تا اینكه به او لقب شكست ناپذیری را دادند او تمام مردم را به خاك و خون میكشید به صورتی كه گاهی روده و قلب و مغز افراد به شمشیرش گیر میكرد و مجبور به جدا كردن آنها از شمشیر میشد .او شهرهای را فتح كرد كه از موهای سرش نیز !!!!! ببخشید كراتوس مو نداشت (كچل بود)از موهای تمام ما سیمز47 ها و بازدید كننده های عزیز هم بیشتر بود ولی دیگر نوبت جنگ عظیمی بود وحشی های  Barbarian از كشت و كشتار كراتوس با خبر شدند و در صدد نابودی او بر آمدند. باربارینی ها كه در شرق یونان مبزیستند به سرعت ارتش خود را گرد هم آوردند و به سمت كراتوس حمله ور شدند و طی چند هفته به وی رسیدند كراتوس این جنگ را نیز مانند جنگ های دیگر خویش تصور كرد جنگ آغاز شد و چیزی نگذشت كه كراتوس تسلیم شد و به زانو افتاد فرمانده وحشی ها بر بالای سر او ایستا و پرسید آماده ای جوابی نشنید پتك خود را بالای سر برد كه متوجه شد كراتوس زیر لب زمزمه میكند و فهمید از آرس خدای جنگ  طلب كمك میكند فرمانده به خنده افتاد و رو به سربازان و پشت به كراتوس كر و به سربازان خود گفت او را مورد تمسخر قرار دهند در همین زمان آرس شمیشیری به وی داد كه در دنیای مردگان هیدز(خدای مردگان)گداخته شده بود شمشیری به نام   Blood Of Chaos و تا فرمانده وحشی ها به كراتوس نگاه كتد كه چه اتفاقی افتاده كه سربازانش در حال فرارند دیگر سر بر بدن نداشت و به این ترتیب دیگر ارتشی تاب مقابله با وی را نداشت كراتوس به بندگی آرس در آمد و شمشیر اهدای او را به نشانه وفاداری با زنجیری به خود وصل نمود كراتوس حتی كسانی را كه آرس را به نام صدا میكردند میكشت او بیش از قدرت طلب بود و این خوب نبود او به معبدی كه آتنا به روستاییان آن اهدا كرده بود حمله كرد پیشگوی در درب معبد دست بر دوش كراتوس نهاد و گفت: ای جنگجوی بزرگ اگر وارد معبد شوی بهای بسیار سنگینی را میپردازی كراتوس با غرور تفی بر صورت پیشگوی پیر انداخت و به او گفت من هرگز بهای پرداخت نمكنم

او را به گوشه ای پرت كرد و به او گفت حال صدای شیون زنها و بچه های روستایتان را بشنو كراتوس وارد معبد شد و از بچه چند ماهه تا پیر زن نود ساله را قتل عام كرد طوری كه دیگر خون تمام صورت و بدنش را گرفته بود و دیگر نمشد او را شناخت آنقدر كشت كه دستهایش دیگر از بی حسی خود به كشتن میپرداخت و گهگاهی به پاك كردن خون از جلوی چشمانش میپرداخت تا صدای به گوشش رسید ناگهان تمام بدنش به لرزه افتاد و چشمانش پر از اشك شد آری او در آخرین قتل در معبد زن و بچه خود را نیز كشت و آنقدر گریه كرد كه به مرگ نزدیك شد و هیدز را رو به روی خود میدید نگاهی به پیرمرد پیشگو انداخت و ناگهان توهم هیدز نابود شد چشمانش را خون گرفته بود و سر از تن پیشگو جدا كرد ولی پیشگوی نبود یك مترسك جای پیشگو بود به راستی او كه بود در همین حال كراتوس نام آرس كه با این حیله زن و بچه ی كراتوس را بوسیله خود او كشت را فریاد زد و وعده نابودی وی را به او داد آرس كه میدانست او قدرت این كار را ندارد به او كاری نداشت حال هدف كراتوس آرس بود. سالها گذشت و كراتوس میخواست با این مساله كنار بیاید ولی نمیشد او دیگر خاكستر سوخته همسرش را بر پوست داشت




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 5 مرداد 1388 08:36 ق.ظ