تبلیغات
خدای جنگ - داستان بازی (قسمت چهارم)

داستان بازی (قسمت چهارم)

دوشنبه 5 مرداد 1388 07:50 ق.ظ

نویسنده : رضا محمدزاده
ارسال شده در: داستان بازی ،
كراتوس به دنبال آنها دوید ولی فهمید كه به آنها نمیرسد و راهشان را دنبال كرد، در راه زئوس به او گفت: كراتوس ما نمیتوانیم آرس را مستقیما بكشیم  زیرا او خداست و خدا، خدا را نمیكشد من به تو قدرت صاعقه خدایان را عطا میكنم تا در راه كشتن آرس به تو كمك كرده باشم. كراتوس برای یافتن پیشگو راهش را ادامه داد و در راه به پیرمردی بر خورد كه چاله ای میكند برای كراتوس عجیب بود او در این جنگ به كندن چاله مشغول است ولی از او گذشت تا برود كه ناگهان پیر مرد نام او را صدا زد و چیزهای بسیاری از او زندگیش گفت چیزهای كه حتی خود او نیز نمیدانست این امر تعجب او را دو چندان كرد او میخواست كه سوالاتی از او بكند ولی هر لحظه برایش عزیز بود زیرا آرس شهر را نابود میكرد و هارپی ها پیشگو را گرفته بودند پس كراتوس بدون پرسیدن سوالاتش از آن پیرمرد خداحافظی كرد و به قلمرو هارپی ها رفت و بعد از كشتن تمام هارپی ها توانست پیشگو را نجات دهد. پیشگو به كراتوس گفت كه اگر میخواهد خدای را بكشد باید قدرت خدای به غیر از خاندان كرونوس را داشته باشد و این مهم به جز با بدست آوردن جعبه پاندورا ممكن نبود حالا او میبایست به صحرای روحهای سرگردان میرفت، در سه مبارزه با Atlas پوسایدون و هیدز پیروز میشد. از پشت كرونوس بالا میرفت، وارد معبد میشد، از تمام تله ها میگذشت، تمامی محافظان را میكشت، جعبه را به دست می آورد و از از صحرا خارج و به سوی آرس حركت میكرد ولی هیچ كس نتوانسته تا به حال این كار را بكند. ولی كراتوس هر كس نیست او میبایست سه (Siren) را بكشد كه  الهه هستند تا بوسیله روح آنها راهی برای رسیدن به قلعه كه كرونوس در آن زندانی است یابد، شیپوری را دید با دمیدن در آن كرونوس را از وجود خود مطلع كرد بر صورت كرونوس طنابی آویزان بود بالا رفت ولی این بالا رفتن سه روز و سه شب طول كشید پس از بالا رفتن و رسیدن ولی در درب معبد موجودی با ظاهری عجیب دید به نام (Zombie) او مامور بود تا اجساد مردگان را بسوزاند، او سعی داشت كه كراتوس را منصرف كند ولی كراتوس حتی به او را نگاه هم نكرد و وارد معبد شد همه محافظان را كشته و از تله گذشت تا به جعبه پندورا رسید او جعبه را برداشت ولی این امر بدون Maiden وHades خدای شكارچی و خدای مردگان و كمكهایشان ممكن نبود میدن سلاحی به كراتوس داد كه اسم خود را را بر آن گذاشته بود و هیدز هم ارواحی را از دنیای خویش به كراتوس اهدا كرد تا در این راه به او كمك كنند به این ترتیب او موفق شد و از صحرا خارج شد. در ادامه آتنا ظاهر شد و به كراتوس گفت: ای كراتوس به تو تبریك میگویم زیرا تا به امروز هیچ كس موفق به انجام این كار نشده بود در همین هنگام هارپی ها خبر به دست آوردن جعبه را به آرس رساندند او نیز به سمت كراتوس حركت كرد و ستونی را شكست و به طرف كراتوس پرتاب كرد آری كراتوس كشته شد و هارپی ها جعبه را به آرس رساندند و ناگهان هیدز ظاهر شد و كراتوس را به سرزمین خود دنیای مردگان برد.


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -