تبلیغات
خدای جنگ - داستان بازی (قسمت پنجم)

داستان بازی (قسمت پنجم)

دوشنبه 5 مرداد 1388 07:54 ق.ظ

نویسنده : رضا محمدزاده
ارسال شده در: داستان بازی ،

كراتوس پس از مرگ خود را بر روی رود خانه ای كه انتهایش را نمیدید نگریست  نام این رود خانه Sticksاست این رود خانه یخ زده بود و هفت مرتبه دور دنیای مردگان میگشت منظره ای وحشتناك بود كراتوس نیز وحشت كرده بود پس از كمی گشتن به دنبال راه فرار او راهی در بالای این دنیا به دنیای یالا(جهان زنده ها)پیدا كرد وقتی به سختی توانست خود را به آنجا برساند دید طنابی نامطمئن آنجا است ولی او مرده بود پس دیگر مردن برایش معنی نداشت او طناب را گرفت و بالا رفت و از جهان زنده ها سر در آورد در آنجا پیر مردی را دید پیر مرد با نگاهی عجیب به او مینگریست پس از كمی سكوت بین آنها پیرمرد به او گفت كه او توسط ماموریت خود توانسته بخشی از نیروهای هر خدا را بدست آورد و جوانه ای از خدای در او وجود دارد و ناگهان پیر مرد ناپدید شد (احتمالا به خاطر آن نگاه و آن سكوت اولیه من احتمال میدهم او زئوس بوده باشد و در كتابی این فرضیه را خوانده بودم بگذریم كراتوس پس از رسیدن دوباره به آتن این دفعه صحنه ای را دید كه كاملا انتظارش را میكشید نابودی و فتح شهر توسط آرس كراتوس بسرعت به سمت آرس حركت میكرد كه ناگهان پیشگو را دید او كراتوس را به نابودی و انتقام تشویق كرد. كراتوس آرس را در حالی دید كه به طور مغرورانه ای به خواهرش آتنا مینگرد و نگاهش به او میگفت كه هیچ چیز نمیتواند جلوی او را بگیرد كه ناگهان متوجه نگاه خواهرش به پشت خود شد او نیز به پشت خود نگاه كرد و كراتوس را دید و به او از ته دل خندید و او را مسخره كرد درحالی كه جعبه پاندورا به دست او با زنجیری وصل شده بود، كراتوس با استفاده از قدرت صاعقه خدایان كه زئوس به او داده بود جعبه را از دست او جدا ساخت و بسرعت رفت و جعبه را باز كرده و قدرت خدایان را یافت و از آن استفاده كرد حالا او نیز خداست و هم قد آرس شده بود به طوری كه قدش بیش از بیست متر شده بود. آرس كه از او ترسیده بود به او گفت: كراتوس تو تمام فنون جنگ را از من آموختی تو نباید این كار را انجام دهی جنگ با من خیانت است كراتوس نیز بدون توجه به حرفهایش فقط فكر نابودی او را در ذهن میپروراند كه ناگهان شش پا (كه به نظر پاهای عنكبوت می آمد)به طرف كراتوس آمد و مبارزه آغاز شد پس از دقایقی جنگ خونین كراتوس پیروز میدان شد چون هر ضربه را از اعماق وجود سوزانش میزد كراتوس كه میخواست ضربه ی نهایی را وارد كند ناگهان آرس با نیرنگ خود او را به جهان خیال فرستاد كراتوس كه از این مساله تعجب كرده بود خود را در یك معبد یافت همان معبدی كه خانواده خود را در آن كشته بود كه ناگهان متوجه حمله كراتوس های دیگر (كپی های از كراتوس در عالم خیال)به خانواده وی شد و تصمیم بر نابودی آنها گرفت او میدانست كه این حقه آرس برای تسخیر روح اوست پس تمامی كراتوسها را نابود ساخت و رو به آرس گفت: تو نمیتوانی روح من را تسخیر كنی من خانواده ام رانجات دادم، آرس نیز به او خنده ای كرد و شمشیر Blood Of Chaos كه خود به او داده بود را پس گرفت و با همان خانواده خیالی وی را كشت.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -